شهیدی که من می شناسم

تقریبا 5 - 6 ساله بودم که انقلاب اسلامی ایران به پیروزی رسید. روزهای پر شور و شلوغی های آن روزها را به خاطر می آورم. مردم هر روز در راهپیمایی شرکت می کردند و ما از پشت بام های کاه گلی و کوتاه، نظاره گر مردان و زنانی بودیم که صدای “الله اکبر"شان از کوچه های تنگ محله ها بر می خاست. بعد از انقلاب نیز همت مردم پایانی نداشت و در همه کارها همدیگر را کمک می کردند. 

یادم می آید که پاسداران و بسیجیان داوطلب، در کوچه ها نگهبانی می دادند، تا همه با آسایش در خانه هایشان به سر برند و احساس امنیت داشته باشند.

مادرم عموی مهربانی داشت، بلند قامت و رعنا بود و نامش “ابولفضل” بود و افتخار می کرد که غلام مولای خود است و همیشه اعتقاد عجیبی به توسل بر حضرت عباس علیه السلام داشت. در روزهای گرم تابستان به زمین های کشاورزی و باغ خود می رفت و برای کسب روزی حلال تلاش می کرد و شب ها را به نگهبانی در کوچه ها می پرداخت. می گفت ما باید بیدار و هوشیار باشیم تا بچه ها و زنان در خانه هایشان ایمن باشند.

با شروع جنگ تحمیلی رژیم بعثی، بر جمهوری اسلامی ایران زندگی باید تغییر می کرد.  نگهبانی از مرز و بوم این نهال تازه به بار نشسته، در دیار اسلامی، وظیفه هر مرد با ایمان غیوری بود. شهری و روستایی فرقی نداشت و همه در تلاش بودند که جزء نفرات اول باشند که به جبهه های حق علیه باطل اعزام می شوند. 

از همان روزهای اول جنگ، عمو ابوالفضل به جبهه می رفت و بعد از چند ماه به خانه برمی گشت و کارهای مزرعه و کشاورزی خود را به ثمر می رساند. تابستان به خاطر کار کشاورزی، بیشتر در فامنین بود، ولی باز دست از تلاش برنمی داشت و همیشه در پایگاه های بسیج و در پاسداری از محلات فعالیت می کرد. هنوز آن لباس های رنگ خاکی او و آن اسلحه ای که بر دوش داشت را فراموش نکرده ام.

روزی ماشین کمباین در مزرعه برگشته بود و عمو در زیر ماشین مانده بود و وقتی خبر پیچید همه گفتند که امکان ندارد ابولفضل زنده باشد و همه به سمت زمین های کشاورزی در خرمنجا رفتند و با کمال تعجب دیدند که عمو سالم است و مادرم با گریه پرسید که باورم نمی شود شما سالم باشید و عمو گفت؛ که وقتی من اربابم را صدا کردم و فریاد زدم “یا ابوالفضل” ایمان داشتم که خداوند نگهدار من است.

در یکی از روزها، دایی من که تقریبا 16 یا 17 ساله بود به خانه ما آمد و عکسی را، در دست داشت و من که همیشه از دیدن اکبر دایی خیلی خوشحال می شدم، خواستم عکس را از دستش بگیرم و او دست خود را بالا برد و مثل همیشه خندید و گفت؛ این عکس برای شهادت من است. ما خندیدیم و گفتیم تو مگر می خواهی شهید شوی و اکبر دایی گفت؛ می خواهم به جبهه بروم و بالاخره رفت و روزها گذشت. 

ما مدرسه می رفتیم و من دختری پرجنب و جوش بودم و با وجود سن کم، در بسیج فعالیت می کردم و در آموزش هایی که برگزار می شد با کمال علاقه شرکت می کردم و آرزوی رفتن به جبهه را داشتم. در یکی از روزها که به خانه آمدم، مادرم نبود و به منزل پدر بزرگ رفته بود و من نیز به خانه پدر بزرگ رفتم و وقتی وارد اتاق شدم دیدم، مادرم گریه می کند و حرف از حمله هواپیماهای عراق به سرپل ذهاب، محل شهادت دایی بود. می گفتند که اکثرا یا به شهادت رسیده و یا زخمی شده اند ولی خبری از پیکر دایی نبود.

همان روزها عموی مادرم که به مرخصی آمده بود، به همه گفت که برای یافتن دایی به منطقه خواهد رفت و افراد دیگر خانواده در بیمارستان ها و مناطقی که مجروحین اعزام شده بودند به دنبال دایی رفتند، ولی خبری نبود. نگاه عمو پس از بازگشت متفاوت بود و من حس دیگری داشتم و راستش از ترسم نمی توانستم نگاهم را به نگاه عمو داشته باشم. گویی کسی بخواهد دروغ بگوید نگاهش را از همه می دزدید و به ما که مثلا بچه بودیم نگاه می کرد.

در مدرسه بودم و اعلام کردند که به بسیج برادران شهید آورده اند و همه برای استقبال و تشییع به بسیج می رفتند و پدرم به مدرسه آمد و اجازه ما را گرفت و به همراه خود به منزل پدر بزرگ رفتیم. دیدم همه لباس مشکی پوشیده و اشک می ریزند. مادربزرگم زن صبوری بود و آرام گریه می کرد تا دیگران متوجه او نشوند. به همراه مادرم و همه به سمت بسیج حرکت کردیم و ما را به سمت اتاقی که تابوت شهید در آن قرار داشت، هدایت کردند و من با هجوم خاله ها و دایی ها و دیگران، عقب ماندم ولی به سختی از لابه لای جمعیت خودم را به نزدیک ترین محل، در بالا سر تابوت رساندم. گریه می کردم ولی بیشتر سعی داشتم بتوانم کمکی انجام دهم. در تابوت را کمی از طرف بالای سر برداشتند و من پارچه سفیدی را که بر بدنی پیچیده شده بود دیدم، ولی به سرعت طرف بالای سر را بسته و از طرف پا باز کردند و به مادر بزرگم گفتند که بیا و نشانی که گفته بودی در پای اکبرت بود شناسایی کن. دیگر تحمل نداشتم و با ناله مادربزرگم که می گفت علی اکبر من هم سر در بدن ندارد، اشک از دیدگانم جاری می شد. بعدها عموی مادرم تعریف می کرد که “علی اکبر” در موقع حمله هوایی دشمن، تازه از میدان مین برای استراحت آمده بود و هنگام بب باران، ترکشی به گردنش خورده و سرش را جدا کرده بود. علی اکبر با شوقی که در سر داشت رفت و سر بر آستان شهادت نهاد.

دقیقا تشییع پیکر شهید را به یاد دارم، با فریاد ” این گل پرپر از کجا آمده     از سفر کرببلا آمده ” به سمت گلزار شهدا حرکت می کردیم و همچنان فریاد می کردیم “خونی که در رگ ماست    هدیه به رهبر ماست" 

سالی گذشت و در سال 65 بود که عموی مادرم مثل دفعات قبل عزم کرده بود که به جبهه برود و مادرم می گوید وقتی که برای بدرقه رفتم و عموی خود را در صف اول دیدم که علمی در دست داشت و با افتخار آن را حرکت می داد و موقع رد شدن از سر کوچه ما و دیدن مادرم به سمت او آمده و گفته بود که این سری فرق دارد و قطعا با پیروزی و سربلندی برمی گردد. مادرم که این خاطره را بازگو می کند، همیشه ناخود آگاه اشک می ریزد و می گوید که می دانستم دیگر بازگشتی نیست، من شوق شهادت عمو را در چشمانش به وضوح دیدم. “عمو ابوالفضل” علاقه زیادی به خانواده خود داشت و همیشه با اهالی خانه و فرزندانش مهربان بود و ما همیشه روزهای عید پس از دیدار پدر بزرگ به دیدن عموی مادرم می رفتیم و مادرم بسیار او را دوست داشت. 

“عمو ابوالفضل” عزت و آبروی اسلام را و کشور عزیزمان را بیشتر دوست داشت و هرگز در پایبندی به اعتقادات خود کوتاهی نکرد و همواره در صدد کمک به مردم بود. این خصلت و خوی همه شهدا بود، آنان که از همه دار و ندار و عزیزانشان گذشتند تا اسلام و ایران پایدار باشد. صلابت قدم هایشان چنان لرزه بر اندام دشمنان تا دندان مسلح می انداخت که با سلاح ایمان، در برابر کفر ایستادند و خون پاکشان را برای آبیاری نهال انقلاب ریختند و “عمو ابوالفضل” نیز در سال 1365 به درجه رفیع شهادت نایل شد و به سوی آسمان ابدی پر گشود.  

زبانم قاصر از بیان آن احساسات پاک و نجیبانه رزمندگان اسلام هست و تنها به کلمه ای اکتفا می کنم. نسلی که درد را فقط شنیده اید، ما با دل و جان حسش کرده ایم و کاش بتوانیم با بیان خاطراتی از شجاعت و از خودگذشتگی ایثارگران، ادای دین کرده باشیم که همانا یاد شهدا را گرامی داشتن کمتر از شهادت نیست.

امیدواریم که راه شهدا پاینده باشد و یادشان گرامی 

ان شاءالله

خاطره ای از طاهره حاجیلو

 

  • 5 stars
    نظر از: پشتیبانی کوثر بلاگ
    1396/11/02 @ 07:43:15 ب.ظ

    پشتیبانی کوثر بلاگ [عضو] 

    با سلام و احترام
    مطلب شما در منتخب ها درج گردید.
    موفق باشید
    _______
    در سینه ام دوباره غمی جان گرفته است
    «امشب دلم به یاد شهیدان گرفته است»

    تا لحظه های پیش دلم گور سرد بود
    اینک به یمن یادشما جان گرفته است

    در آسمان سینه ی من ابر بغض خفت
    صحرای دل بهانه ی باران گرفته است

    از هرچه بوی عشق تهی بود خانه ام
    اینک صفای لاله و ریحان گرفته است

    دیشب دو چشم پنجره در خواب می خزید
    امشب سکوت پنجره پایان گرفته است

    امشب فضای خانه ی دل سبز و دیدنی است
    در فصل زرد، رنگ بهاران گرفته است
    هراتی

نظر دهید

آدرس پست الکترونیک شما در این سایت آشکار نخواهد شد.
بدعالی
This is a captcha-picture. It is used to prevent mass-access by robots.
عبارت تصویر را بازنویسی نمائید. (غیرحساس به حروف کوچک و بزرگ)